کمک

tasavorkon | فوریه 24, 2009

به نام خدا
داستان کمک
روزی روزگاری مردی توی یکی از روستا های ایران زندگی می کرد که توی روستا به یارمحمد نیکوکار معروف بود.چون نماز و روزش به موقع و کامل بود و از اون گذشته به همه اهالی روستا کمک می کرد و هوای همه مردم روستا رو داشت .کارایی که توی شهر داشتن رو انجام می داد به فقیرای روستا کمک می کرد هر کسی مشکلی داشت می اومد سراغ اون و یارمحمد بدون اینکه از اونها چیزی بخواد مشکلش اونهارو حل می کرد.اون داشت زندگیشو می کرد تا اینکه یه روز از روستا رفت بیرون تا اطراف روستا قدم بزنه در حالی که داشت قدم می زد رسید به یه پرتگاه وقتی داشت از اون پرتگاه رد میشد پاش رفت روی یه تیکه سنگ و تعادلش بهم خورد و افتاد به پایین پرتگاه وقتی داشت لیز می خورد به سمت پایین می رفت دستشو گرفت به یه تخته سنگ و اونجا گیر کرد وقتی به خودش اومدو دید که هنوز نیوافتاده پایین شروع کرد به دادو فریاد و کمک خواستن.میگفت:کسی نیست به من کمک کنه ای مردم من دارم می افتم پایین به دادم برسید.کمی گذشت و خبری از کمک نشد و دست یارمحمد خسته شد و بازم لیز خرد و به سمت پایینتر رفت یه ذره دیگه که رفت پایین دست دیگش گیر کرد به یه ریشه درخت و بازم شروع کرد به درخواست کمک با این تفاوت که اینبار به یاد خدا افتادو گفت:خدایا به من کمکی بکن من که عمری بنده خوب تو بودم و به همه کمک کردم چ… در حال حرف زدن بود که دستش ول شدو بازم به سمت پایین رفت و نهایتا رسید به ته پرتگاه و در جا فوت کرد.از پرت شدن یارمحمد چیزی نگذشته بود که چند نفر که داشتن از اونجا رد میشدن جسد یارمحمد رو پیدا کردن و اونو بردن به روستا.خانواده یارمحمد و اهالی روستا با دیدن پیکر بی جان یار محمد خیلی ناراحت شدن و همه زار زار گریه کردن و مراسم خطم بزرگی براش گرفتن.از روستا بگذریم حالا بشنوید از اون دنیا یار محمد وقتی رسید به پل سراط از فرشته پرسید:چرا من که بنده خوب و نیکوکار خدا بودم و هنوز جوون بودم خدا به من کمک نکرد تا بتونم به زندگیم ادامه بدم.فرشته گفت:خدا قبلا جواب این سوال تو رو به من داده بود خداوند گفت به تو بگم که اول از همه روی زمین بنده های خوب و نیکوکار زیادی هستن و بودن ولی این دلیل نمیشه که همه ی اونها تا آخر دنیا زندگی کنند مرگ ادامه زندگی شما در این دنیاست.واز این گذشته من به تو در همون فاصله کوتاه اوفتادنت به ته پرتگاه 2بار کمک کردم وقتی که دستت به اون تخته سنگ گیر کرد و اون وقتی که دستت به اون ریشه درخت گیر کرد ولی تو بجای اینکه تلاشی برای نجات خودت بکنی فقط فریاد زدی و کمک خواستی بازم میگی من به تو کمک نکردم.بودن تو در اینجا بخاطر اینه که تو از فرصت هایی که بهت دادم استفاده نکردی.ولی فقط به خاطر کارهای نیکی که انجام دادی تورو به بهشت می فرستم.برو و در بهشت اسوده باش تا ابدیت.
پایان

داستان رفاقت

tasavorkon | ژانویه 24, 2009

به نام خدای مهربان

داستان رفاقت

روزي دو تا دوست بودند به نام هاي علي و محمد كه توي دوران خدمت با هم آشنا شده بودند.اونا توي زمان كوتاهي با هم دوست شده بودند و دوستيشون خيلي محكم بود تا حدي كه حاضر بودند براي هم بميرند.اونها بارها توي موارد مختلف پشت هم در اومده بودند و از هم همايت كرده بودند.اونا رفاقتشونو بعد از خدمت سربازي هم ادامه دادند.علي بچه شمال(لاهيجان) بود و محمد بچه تهران.گرچه توي دوتا شهر دور از هم بودند ولي در طول سال يا علي در تهران بود يا محمد توي شمال بود.توي اين رفت و آمدها محمد به بهاره علاقمند شد.بهاره دوست دختر علي بود كه مدتها بود باهم دوست بودند.بهاره هم از محمد بدش نمي اومد.از اين موضوع مدتي گذشت تا اينكه محمد بالاخره موضوع رو با علي در ميان گذاشت.گرچه براي علي خيلي سخت بود ولي بخاطر اينكه خيلي به محمد علاقه داشت به نحوي پاشو از بين محمد و بهاره بيرون كشيد تا اونها به هم برسند.از عروسي بهاره و محمد چند سال گذشتو اونها به خاطر شرايط كاري تا حدودي از هم دور شدند.علي توي كارش ورشكست شد و با كمبود پول شديدي مواجه شد تا حدي كه طلبكارها حكم جلبشو گرفتند.علي كه ديگه توي شمال كسي رو نداشت تا بهش كمك كنه راه افتاد به سمت تهران پيش دوست قديميش محمد.رفت خونه محمد و موضوع رو به اون در ميون گذاشت.محمد مكثي كردو بعد گفت: دوست خوب من متاسفانه من فعلا خودمم با مشكل مالي مواجه هستم و دستو بالم خاليه و الون نمي تونم كمكت كنم.علي ناراحت شد و بدون اينكه اجازه بده محمد ادامه حرفاشو بزنه بلند شد و با عصبانيت از خونه محمد بيرون امدو توي خيابون شروع به قدم زدن كرد.در حال راه رفتنو فكر كردن بود كه يه ماشين مدل بالا با دو سرنشين كه يه خانوم ميان سال و يه دختر جوان بود نزديك بود بزنند بهش.علي عصباني شد ولي وقتي چشمش به اون دختر جوان افتاد چيزي نگفت و مي خواست بره كه خانوم ميان سال بهش گفت:پسر جون سوار شو تا برسونيمت يا ببريمت دكتر.علي با اينكه در ابتدا مخالفت كرد ولي با اسرار اونها سوار شد.خانوم ميان سال بهش گفت:چيه پسر جون خيلي تو فكري؟علي گفت:هيچي.خانوم ميان سال دوباره گفت:ولي چهرت چيز ديگه اي ميگه.وعلي داستان رو براي اونا تعريف كرد.خانوم ميان سال مكثي كردو گفت:من بهت كمك مي كنم ولي به دو شرط اول اينكه به جاي پول براي ما كار كني وشرط دوم اينكه با دختر من ازدواج كني البته تا آخر امروز وقت داري كه فكر كني.علي شكه شد و با تعجب به دختر نگاه كرد.ولي دختر هيچ عكس العملي نشون نداد.علي پيش خودش گفت يعني من دارم خواب مي بينم اين همه پول و يه دختر خانوم زيبا.مگه ميشه كسي اينارو به كسي كه نمي شناسدش بده!؟ولي توي اون لحظه فكرش كار نمي كرد.بدون حرف اضافه اي سري موافقت كرد.و گفت باشه من قبول دارم.اونها با هم به خونه اون خانوم رفتند.يه خونه شيك و بزرگ توي بهترين جاي شهر.از علي كلي پذيرايي كردند و علي كمي با سارا صحبت كرد تا با اون بيشتر آشنا بشه(سارا همون دختر خانوم توي ماشين بود).همه چيز خيلي زود گذشت براي علي مثل يه خواب بود.فردا صبح اونها با هم به دفتر خونه رفتند و نامزد كردند.و بعدش مادر سارا مبلغ مورد نياز علي رو با دريافت سفته كه به اسرار خود علي بود بهش داد.علي رفت و مشكلش رو حل كرد.فرداي اون روز محمد بهش زنگ زد.علي بعد از چندين بار رد تماس بالاخره به تلفن جواب داد.و بدون اينكه بزاره محمد حرفي بزنه گفت:چيه چي مي خوايي نامرد تو همون آدمي نيستي كه من به خاطرش از عشقم گذشتم و اونو دو دستي بهش تقديم كردم به تو هم ميگن رفيق.محمد با آرامش گفت:سلام علي آقا خوبي؟تبريك عرض مي كنم نامزديتونو.انگار يه پارچ آب سردو خالي كردي روي سر علي.خشكش زد.پيش خودش گفت چطور ممكنه حتي پدرو مادرمم از اين موضوع با خبر نيستن چطور محمد با خبر شده و گفت:تو از كجا مي دوني؟محمد گفت:تو اون روز صبر نكري من صحبتمو تموم كنم و رفتي من مي خواستم بگم من ندارم ولي مي تونم از مادرم كمك بگيرم.يه لحظه فكر نكردي توي تهران به اين بزرگي با آدمايي كه به همديگه هم رحم نمي كنند چطور يكي از راه مي رسه و به كسي كه نمي شناسه پول ميده و دخترشو به عقدش در مياره.بله بعد از اينكه تو رفتي من به مادرم زنگ زدم و داستانو گفتم.و از اونجايي كه تو خيلي وقت بود اونها رو نديده بودي حدس ميزدم نتوني بشناسيشون.من با اين كار مي خواستم ذره اي از لطفتو جبران كنم گرچه هنوزم مديونت هستم ون مي تونم كارهاتو جبران كنم فقط مي خواستم بگم ما نامرد نيستيم و هنوز جونمونو سر رفاقتمون مي ديم.مواظب خواهرم باش به اميد ديدار.و گوشي رو گذاشت.علي خجالت كشيد و اشك توي چشماش حلقه زد.وقتي برگشت تهران رفت پيش محمد و از اون معضرت خواهي كرد و محمد هم اونو با آغوش باز پذيرفت.علي و سارا عروسي گرفتند و در همسايگي محمد و بهاره زندگيشونو آغاز كردند.علي محمد تا به امروز دوستيشون پايدار مونده و هر دو خانواده در كنار هم زندگي مي كنند و زندگي خوبي هم دارند.

پايان